تبليغاتX
پارسانه
پارسانه

دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر ، دیوانه جان
با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان

در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو
وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان

چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من
ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان

گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر
عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان

کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون
قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان

ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم
روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان

تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو
دیوانه خود ، دیوانه دل ، دیوانه سر ، دیوانه جان

ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من
دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان

هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد
گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان

یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر
در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:0 توسط امید| |

از انسانها غمی به دل نگیر. زیرا خود غمگینند.

با آنکه تنهایند از خود می گریزند زیرا به خود، به عشق خود وبه حقیقت خود شک دارند...

پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 0:9 توسط امید| |
هنگامی که دست روزگار سنگین
وشب
بی آواز است
زمان عشق ورزیدن واعتماد است.
وچه سبک است دست روزگار
وچه پر آواز است شب
هنگامی که آدمی عشق می ورزد
و به همگان اعتماد دارد.
                                                                     
 جبران خلیل جبران

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 21:48 توسط امید| |
 
 
در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

                                                              رهی معیری
نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 17:41 توسط امید| |
 

عمري است ما براي دل بت پرست خويش

بت مي كنيم بت شكنان را به دست خويش!

 ما كشته ي ارادت کوریم و  بی دلیل

جان می دهیم بر سر عهد الست خويش !

 مارا دوچشم بسته و یک شوق کافی است

تا دل اسیرمان كند و پاي بست خويش!

 تنها تمام در قدم مرگ مي شود

رنجي كه مي بريم از اين طبع پست خويش !

در قوم ما به ضرب تبر هر كه بت شكست

پيروز مي شود  به بهاي شكست خويش

 بت مي شود دوباره خودش باز، ناگزير

در انتظار ضربه ي دستي به هست خويش!

 افسوس ! آن كه بت شكني يادمان دهد

يادش به باد مي رود از ضرب شست خويش

روزي كه بت به  باده پرستي رها كنيم

خواهيم شد چو خوشه ي انگور مست خويش!

 

علیرضا سپاهی لائین 

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 21:43 توسط امید| |

 

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . شخصی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .او قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است . پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را میگیری؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است .

 

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 3:14 توسط امید| |

 

 

 

ورود به دنياي ذهن و خلاقيت، در حقيقت نگاهي به اوجگاه هنرنمايي خداوند، در موجودي به نام انسان است. خداوند حكيم در خلقت انسان، هنرهايي رقم زده است كه گاه توسط پزشكان و گاه توسط كاوش‏گران روان و هنرمندان، كشف و عرضه و مورد اشاره و تحليل قرار گرفته است.
دنياي ذهن از اين مقوله‏هاست؛ قابل رؤيت نيست؛ ولي قابل توصيف، تحليل و شناسايي است و دنياي علم و كاروان انديشه بشري، بعد از ايجاد رشته‏هاي متعدد و متنوع، به آن دست يازيده كه يكي از اين عوالم و دانش‏هاي جديد، دنياي روان‏شناسي است. سعي شده است تا در اين مقاله، به اين بحث پرداخته شود.
هوش و قواي ذهني از هوش كلامي شروع مي‏شود و تا هوش طبيعي گسترش مي‏يابد.
فردي به نام گاردنر (1683 تا 2002م) مطالعات وسيعي بر روي هوش انجام داد و ديگران نيز روي نظريه او كار كرده‏اند.
او معتقد به وجود هشت نوع هوش است كه در ذيل با اين هشت هوش و حتي مشاغلي كه اين هوش‏ها در آنها نقطه قوت است (نه قطعيت و حتميت) آشنا مي‏شويم.
1. هوش و مهارت‏هاي كلامي‏
اين هوش و قواي ذهني، شامل توانايي تفكر كلامي و استفاده از زبان براي بيان منظورهاست؛
يعني افرادي كه بتوانند از كلام، در گستره وسيعي، جهت تبيين مقاصد و استدلالات خود استفاده نمايند. كلام، تراوشات ذهني را به اصوات تبديل مي‏كند و بسياري از متكلمان هم زيبا مي‏گويند؛ هم زيبا مي‏نويسند و هم زيبا تحليل مي ‏كنند.
از صدرالدين شيرازي (فيلسوف متأخر اسلامي) سؤال شد كه تفاوت پيامبران و فيلسوفان چيست؟
او جواب داد «پيامبر آن كسي است كه با كشتي وحي، انسان‏ها را از يك طرف اقيانوس ناآرام زندگي و حيات، به طرف ديگر مي‏برد و فيلسوف و دانشمند تلاش دارد تا به واسطه نيرو و قواي ذهني و فكري خود مردم را تنها از يك طرف ساحل به طرف ديگر ساحل برساند»

افراد نمونه اول در مشاغل مختلفي مانند: مؤلفان، روزنامه‏نگاران، سخنوران، مبلغان ديني، سخنرانان پرشور و حتي مدرسان و استادان موفق در ارتباط كلامي وجود دارند.
گاهي حتي در بين كم سوادان پيرامون ما نيز چنين افرادي يافت مي‏شوند كه قدرت كلامي فوق العاده‏اي دارند.
2. هوش و مهارت رياضي‏
اين گونه افراد، داراي قدرت و توانايي انجام عمليات رياضي‏اند. اين مهارت به استدلال و درك روابط عددي و منطق اعداد، اشكال، فضاي هندسي و رياضي ذهني منتهي مي ‏شود.
دقت، سرعت، درك‏هاي فراشناختي و استدلال هندسي و رياضي در اين افراد بسيار بالاست.
مشاغل مورد توجه و يا مناسب اين افراد، عبارتند از: مهندسي، حسابداري، دانشمندي و نظريه‏پردازي.
3. هوش و مهارت فضايي‏
افرادي كه داراي مهارت فضايي‏اند، كساني هستند كه توانايي تفكر سه بعدي را دارند. از اين رو به خوبي در تحصيل موقعيت يا شرايط فيزيكي و فضايي، پشت تركيب‏ها را مي‏بينند. مشاغلي مورد توجه يا مناسب اين افراد، عبارتند از: معماري، نقاشي، ملواني و….
4. هوش و مهارت بدني - جنبشي‏
اين افراد داراي روحيه جنبشي و عدم سكون و تحرك زياد و دستكاري اشيا و ابزار و محيط فيزيكي پيرامون خود مي‏باشند و اصطلاحاً با ابزار و وسايل فيزيكي پيرامون مأنوس مي‏باشند و داراي تبحر جسمي‏اند.
مشاغل مورد علاقه و مناسب اين افراد عبارتند از: جراحي، صنعت گري، هنرهاي زيبا و تئاترهاي پرتحرك و ورزش.
5. هوش موسيقيايي‏
اين دسته از افراد نسبت به اصوات و صداها و زير و بم بودن آهنگ‏ها حساس هستند. ريتم و تن صداها را مي‏شناسند و دقت فوق العاده‏اي در تشخيص صداهاي مختلط دارند.
مشاغل و حرفه‏هاي گرايشي يا مورد علاقه اين افراد، عبارتند از: آهنگ سازي، موسيقي، نكته‏سنجي و نقادي.
6. هوش و مهارت ميان فردي
اين رشته از افراد، توانايي بالايي در درك ديگران، تيپ‏شناسي، قرائت ذهن از حالات و سكنات افراد و ايجاد ارتباط و تعامل مثبت و مؤثر با ديگران را دارند و حتي در زندگي خصوصي و زناشويي موفق ظاهر مي‏شوند و در تربيت عاطفي فرزندان نيز موفق مي‏باشند.
مشاغل گرايشي يا مورد علاقه اين افراد، عبارتند از: معلمي، روان‏شناسي، روان‏كاوي، بهداشت رواني، مشاوره و….
7. هوش و مهارت درون فردي‏
اين مهارت در افرادي است كه توانايي فهم خود را دارند؛ يعني اهل غور و تفحّص در خويش هستند و بيشتر جست‏وجو گر درون خويشند.
مشاغل مورد علاقه و يا توصيه شده به اين افراد، عبارتند از: الهيات، روان‏شناسي و انسان‏شناسي.
8. هوش و مهارت طبيعي‏
توانايي مشاهده الگوهاي طبيعت، فهم نظام‏هاي طبيعي و مصنوعي ساخته انسان و غور در طبيعت بي‏جان و جان‏دار، ويژگي‏هاي اين گونه افراد است.
مشاغل و علايق اين گونه افراد، عبارتند از: كشاورزي، گياه‏شناسي، بوشناسي، نقاشي چشم‏اندازها و هر نوع كار مربوط به طبيعت.
نبايد فراموش كنيم كه بسياري از افراد از تمامي هوش‏هاي هشت گانه و قواي ذهني بهره دارند؛ اما گاهي بعضي افراد در برخي هوش‏ها قوي‏تر و در برخي ضعيف‏ترند و نبايد فراموش كنيم كه اغلب افراد تركيبي از اين هوش‏هاي چندگانه‏اند.
نكته ديگر اين كه داشتن استعداد و هوش يا قواي ذهني در اين نوع خاص، باعث گرايش به كارهاي مشابه، موازي يا جايگزين نيز مي‏شود.
بسياري از افرادي كه به معماري گرايش داشته‏اند و داراي هوش فضايي‏اند، گاهي به هنر و خصوصاً سينما و فيلم سازي كشيده مي‏شوند كه اين تفكري چند بعدي است و دقيقاً با مهارت و هوش فضايي هماهنگي دارد. در جامعه ما نيز اين افراد زيادند. شهيد آويني، داود ميرباقري و… نمونه‏هايي از اين افرادند.
مهارت‏هاي طبيعي، آخرين اضافات گاردنر به نظريه هوش‏هاي متعدد است. گري لارسون، كاريكاتوريست مشهور، مهارت‏هاي طبيعي بي‏نظيري دارد. لارسون در دوران كودكي‏اش علاقه وافري به علم و طبيعت داشت؛ ولي به جاي آن كه به دنبال اين رشته برود، علاقه‏اش را در كاريكاتورهايش بروز داد و جالب اين كه گواه مهارت‏هاي طبيعي لارسون اين است كه زيست شناسان نام برخي از گونه‏هاي جانوري را از كاريكاتورهاي او گرفته‏اند.
نكته حائز اهميت اين است كه گر چه او فعاليت جايگزيني را انتخاب كرد، اما ذوق تخصصي او باعث خلق آثار مي‏شد كه گرايش به هوش او داشت و استفاده كنندگان از آثارش نيز بيان‏گر اين موضوع مي‏باشند.
گاردنر معتقد است كه آرامش، مطالعه آثار ارزشمند و منطقي، فلسفي، ادبي، بالنده و دوري از آثار مخرب و تعديل لذت‏ها، ظهور و بروز اين قواي ذهني، استعدادها و هوش‏ها را دو چندان مي‏كند.
همچنين طي تحقيقات گاردنر صدمه مغزي، به اين هوش‏ها آسيب مي‏رساند. هر يك از اين هوش‏ها، مستلزم وجود مهارت‏هاي شناختي خاصي هستند و هر يك در آدم‏هاي سرآمد و عقب ماندگان ذهني يا مبتلايان به گوشه‏گيري، برجسته مي‏شوند.
اخيراً در آموزش‏هاي مدرسه‏اي و دانشگاهي به نظريه گاردنر توجه شده و برنامه آموزشي و آزمايش طرح طيف مهارت‏ها و توانمندي‏هاي ذهني با اين ايده شروع مي‏شود كه هر دانش‏آموزي در يك يا چند حوزه، توانمندي بالايي دارد.
آيا آدم‏ها هوش عمومي و قواي ذهني متفاوتي دارند؟
چارلز اسپيرمن معتقد بود كه آدم‏ها داراي هوش عمومي‏ و هوش‏هاي اختصاصي‏مي‏باشند؛ اما نظريه هوش‏هاي هشت‏گانه گاردنر اين مسئله را عميق‏تر مطرح ساخت و به طور كلي اختلاف نظر در مورد وجود يا عدم وجود برخي جنبه‏هاي هوش عمومي وجود دارد و اختلاف نظر در مورد ماهيت هوش‏هاي اختصاصي نيز ادامه دارد.
يكي از ويژگي‏هاي عمده تعدد يا عميق بودن هوش و قواي ذهني افراد، ظهور خلاقيت‏ است.
خلاق بودن چيست؟ خلاقيت، نوين، متفاوت و حتي غيرمعمول فكر كردن و رسيدن به راه‏هاي نامتعارف است.
نبايد فراموش كنيم كه هوش و خلاقيت، يكي نيستند؛ از اين جهت، بسياري آدم‏هاي باهوش گاهي چيزهايي توليد يا عرضه مي‏كنند كه لزوماً نوين نيستند. همچنين گاهي آدم‏هاي بسيار خلاق به حرف جمع گوش نمي‏كنند؛ ولي آدم‏هاي بسيار باهوش، اغلب دنبال خشنود كردن جمع هستند.
آدم‏هاي خلاق، اغلب متفكران واگرا هستند. در تفكر واگرا، فرد براي يك سؤال، جواب‏هاي زيادي توليد مي‏كند. اگر بخواهيم قضيه هوش و خلاقيت را بيشتر باز كنيم، بايد بگوييم كه خلاقيت زاييده هوش است و اين قاعده حاصل مي‏شود كه اكثر خلاق‏ها باهوشند؛ ولي اكثر باهوش‏ها خلاق نمي‏باشند.
«مي‏توان گفت كه شرط خلاقيت، هوش است و يا يكي از نشانه‏هاي خلاقيت، هوش بالاست».
به زبان ساده‏تر، ردپا و نشانه وجود هوش، ظهور خلاقيت است.
از اين رو، گاهي هوش بالا هست، ولي خلاقيت ظاهر نمي‏شود و گاهي با ظهور خلاقيت، مي‏توان هوش بالا را نتيجه گرفت.

مراحل خلاقيت ذهني‏
صاحب‏نظران، خلاقيت را غالباً يك فرايند پنج مرحله‏اي مي‏دانند كه عبارتند از:
1. آمادگي؛ وقتي غرق مسئله يا موضوع مورد علاقه‏تان مي‏شويد و كنجكاوي شما تحريك مي‏شود، به سادگي از كنار مسئله رد نمي‏شويد.
2. پرورش؛ ايده‏هايي به ذهنتان خطور مي‏كند و در اين مرحله، گاهي بين امور، رابطه‏اي نامعمولي پيدا مي‏كنيد.
3. بينش؛ اين همان مرحله «آها» است؛ لحظه‏اي كه فرد به ارتباط مراحل پي مي‏برد و مسئله حل مي‏شود؛ يعني تمام قطعات پازل كنار هم چيده مي‏شود.
4. ارزيابي؛ حالا بايد تصميم بگيريد كه كداميك از ايده‏هايتان باارزش است و ارزش دنبال كردن را دارد.
5. بسط؛ اين، آخرين مرحله خلاقيت و غالباً طولاني‏ترين و سخت‏ترين مرحله آن است؛ يعني بايد بتوان آن را تعميم داد.
اديسون (مخترع مشهور) مي‏گويد:
خلاقيت يك درصد فكر بكر است و 99 درصد زحمت؛ يعني خلاقيت گاهي تا يك درصد كافي است؛ ولي براي رسيدن به مرحله ارزيابي، بسط، گسترش و تعميم، 99 درصد زحمت لازم است.
ميهالي، يكي از متخصصين معروف مي‏گويد: پنج مرحله ساختار ذهني و مهندسي ذهن در مسئله خلاقيت، به خوبي مطرح شده، اما هميشه آدم‏هاي خلاق، اين مراحل را با همين ترتيب طي نمي‏كنند.
به طور مثال، گاهي يك شكل يا نهايت يك محصول را فرد خلاق در ذهن مي‏بيند و حالا به پرورش ايده‏هايش مي‏پردازد.
در معماران خلاق، اين ايده جاري است.

خصوصيات متفكران خلاق‏
متفكران خلاق چه خصوصيت‏هايي دارند؟ «پركينز» چهار خصوصيت براي اين افراد خلاق است كه عبارتند از:
الف) تفكر انعطاف‏پذير و شيطنت‏آميز
متفكران خلاق، انعطاف‏پذيرند و با مسائل بازي مي‏كنند. نكته‏اي كه تناقض برانگيز است، اين است كه خلاقيت اگر چه سخت و دشوار است، ولي اگر آن را آسان بگيريم، آسان مي‏شود و به تعبيري، شوخي، چرخ‏هاي خلاقيت را روان مي‏كند؛ البته منظور از شوخي در اين جا، انعطاف روحي و تخيل است.
ب) انگيزش دروني‏
آدم‏هاي خلاق، معمولاً از خلق كردن، لذت مي‏برند و به نمره، پول و حتي راضي كردن ديگران خيلي اهميت نمي‏دهند؛ بلكه هميشه به دنبال خلق اين هشتند. بنابراين، آدم‏هاي خلاق، بيشتر انگيزش دروني دارند و نه انگيزش بيروني.
ج) خطر پذيري و ريسك‏
خطرپذيري يا بي‏مبالاتي و بي‏توجهي و قهرمان‏بازي متفاوت است.
آدم‏هاي خلاق، درصدي از خطر و ريسك را قبول مي‏كنند و از اين جهت اشتباه هم مي‏كنند؛ البته اين، نشانه مهارت كم آنها نيست؛ بلكه نشان مي‏دهد كه ايده‏هاي بيشتري دارند و امكانات بيشتري را در نظر مي‏گيرند. برخي از ايده‏هاي آنها جواب مي‏دهد و برخي ديگر با شكست مواجه مي‏شود.
پبلو پيكاسو، نقاش اسپانيايي قرن 12، بيش از بيست هزار نقاشي كشيد؛ ولي تمام آنها شاهكار نشدند. متفكران خلاق، با عدم موفقيت‏هاي خود كنار مي‏آيند و از شكست عبرت مي‏گيرند.
د) ارزيابي عيني كار
بر خلاف اين تصور قالبي كه آدم‏هاي خلاق، خود محور و ذهن گرا هستند، اكثر متفكران خلاق سعي مي‏كنند از كارشان ارزيابي عيني داشته باشند. آنها براي قضاوت‏هاي فوق ملاك‏هايي دارند و به قضاوت آدم‏هاي قابل اعتماد و محترم بها مي‏دهند و به اين ترتيب، مي‏فهمند كه آيا با تفكر خلاقانه بيشتر مي‏توان كارشان را بهبود بخشيد يا نه.

 توصيه براي آدم‏هاي خلاق‏
1. خود را دست كم نگيريد و بر محور مهندسي ذهن خلاق خود تأمل بيشتري كنيد.
2. برنامه و زمان‏بندي داشته باشيد؛ عمر كوتاه است و فرصت‏ها اندك و شما ممتاز.

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:50 توسط امید| |
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست
..راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد که کسی می آمد
...باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است

کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 10:15 توسط امید| |
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد
...جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 1:1 توسط امید| |
وقتي به مرحله اي برسيم كه تشويق ديگران برايمان علي السويه باشد، علامت اين است كه خيلي چيزها در ما دارد خشك مي شود ، و هنگامي كه از شكست خوردن هم غصه اي نمي خوريم ، يعني ديگر به پيروزي ايمان نداريم ، يعني اينكه زندگي دارد از روي ما مي گذرد و ميرود و خوبي و بدي آن ديگر براي ما مفهومي ندارد

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 7:5 توسط امید| |
از روز دستبرد به باغ و بهار تو
دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو 

تقویم را معطل پاییز کرده است
در من مرور باغ همیشه بهار تو

از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد
بر چشم های میشی نرگس غبار تو

کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل
خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو

چشمی به تخت و پخت ندارم . مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنار تو ...

حسین منزوی

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 1:5 توسط امید| |

ای دوست عشق را مشكن حیف از اوست ، دوست
 این شیشه را به سنگ مزن عمر من در اوست 


 بار نخست نیست كه با بار شیشه عشق
 از سنگلاخ می گذرد ، پس چه های و هوست ؟

تاری ز طره دادی امانت مرا شبی
یعنی طناب دار تو زین رشته های موست

یك گام دور گشتی و نزدیك تر شدی
عشق است و هیچ سوی غریبش هزار سوست

سرگشته چون من و تو در آیا و كاشكی
صد پی خجسته گمشده ی این هزار توست

ماهی شدن به هیچ نیرزد نهنگ باش
بگریز از این حقارت آرامشی كه جوست

با گردباد باش كه تا آسمان روی
بالا پسند نیست نسیمی كه هر زه پوست

مرداب و صلح كاذب او ،غیر مرگ نیست
خیزاب زندگی است همه گرچه تندخوست 

با دیر و دوری از سفرش دل نمی كند
مرغی كه آستانه ی سیمرغش آرزوست

تا همدم كسی نشود دم نمی زند
نی ، كش هزار زمزمه پرداز در گلوست

حسین منزوی

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 0:46 توسط امید| |
دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را .
اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید
آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است . "
او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود .
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد .
این چیزی بود که او نمی دانست .
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .
و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان .
و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت .

عرفان نظرآهاری

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 21:50 توسط امید| |
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد… به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه. مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:

من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است.

دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم.


این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، نه تنها ضربه ای به کسب و کار کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان، خود را برای اینکه مردم را از گمراهی رها سازد، آماده کرد

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 21:49 توسط امید| |

روزی شخص کنجکاوی، کنار مسافر غریبه‏ای نشست و پرسید: کیستی؟ کجا می‏روی؟ چرا اینجایی؟

غریبه خندید و مثل گاهی اوقات که یک دوست با دوستی صحبت می‏کند، پاسخ داد: آیا من جای تو را گرفته‏ام؟ یا راهی را که تو می‏روی سد کرده‏ام؟ و یا باعث تأخیر در امری خیر شده‏ام؟

آن شخص بعد از کمی فکر با تعجب پرسید: یعنی چه؟
غریبه کنارش ایستاد و با نگاهش به او لبخندی زد و گفت: دوست من کارهای من و راهی که من می‏روم مانعی برای تو نخواهد بود، زیرا هر کس در جاده خودش به دنیا پا نهاده است، او راهرو خودش است و راهبرش هم که معلوم و فناناپذیر است
 
اگر به راستی دوست داری بار گناهانت سبک و نامه اعمالت کم لغزش باشد، مردمان را برای گذران امورشان به حال خود بگذار و بگذر چه بهتر است همین امروز باور کنی که در بارگاه عدل الهی خطای دیگران را بر گردن تو و نیت خیر تو را حسنۀ فرد دیگر نخواهند نوشت بهتر است به هر چه گذشته، نیاندیشی و عزم کنی هم اینک بازجویی از دیگران را فراموش کرده و توشۀ سنگین‏تری از نالۀ مردمان برای فردایت تدارک نبینی
 
زندگی را با کلامت بر دوست سخت نگردان، پرسش از حالش را با کلامی کوتاه آغاز کن و با نیتی خیر تمام

هر چه که دیگران می‏بینند و آنچه به همراه دارند سهم الهی آنهاست. برکت الهی، رزقشان را تأمین کرده و چشمان نگران تو سهمشان را نمی‏ستاند، همچنان که تو خود نیز روزی خوارِ این خوانِ کبریایی هستی. اگر به راستی دریابی
اگر به راستی آدم شادمان و آرامی دیدی، مطمئن باش که او به احوال خود بیش از چگونه گذراندن زندگی دیگران مشغول است
او نمی‏پرسد، تا تو خود به سخن درآیی. نمی‏بیند، نمی‏ماند، تا تو خود محرمش کنی

سعی کن از دیوار سکوت کسی بالا نروی، بی‏گمان دری هم آن کنارتر هست، اگر بیشتر مهربان باشی تا کنجکاو، آن نیز به وقتش برایت گشوده خواهد شد

همۀ آنچه را که آزارت داده، ببخش و رهایشان کن، بگذار برای هرچه آرزومندی، خدا اجابتت کند باور کن هر که به خدا پناه ببرد، او را کفایت کند و آنکه به جستجوی کسی باشد تا برایش خدایی کند به خواری می‏افتد
باید اینها را به صداقت می‏گفتم و من فقط دوستی هستم که حرفهایی به تو زده و گر نه راه، مال توست و می‏توانی همانی باشی که بودی و آنچه را آزارت داده، باز ببینی و تکرار کنی

غریبه این ها را گفت و آماده سفر شد...

نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 23:44 توسط امید| |
 

عارف و درویشی با هم دوست بودند. عارف بسیار ثروتمند بود اما درویش از مال دنیا فقط یک کشکول داشت و همواره بخاطر همان بر روی زاهد بودن خود تاکید می کرد.

روزی درویش مهمان دوستش بود خواست تا باز زهد خود را مطرح کند. به عارف گفت حاضری همین الان از همه ثروت خود دست بشویی و با من به یک معبد بیایی تا فقط به عبادت و ترک دنیا بپردازیم؟

عارف گفت البته..بیا همین الان برویم. درویش شگفت زده شد و باور نمی کرد بهمین دلیل گفت یعنی از این همه ثروت و کاخ خود جدا می شوی؟

عارف گفت: بله اگر آماده هستی برویم.

هردوبراه افتادند در بین راه ناگهان درویش گفت ای وای...کشکول را جا گذاشتم.

عارف گفت دوست عزیز دیدی هنوز در زندگی دلبستگی داری...داشتن مهم نیست. هرچه بیشتر ثروت داشته باشی بهتر است. مهم دل نبستن است و تو نتوانستی حتی از یک کشکول دل بکنی

نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 11:34 توسط امید| |
 

قطاري به مقصد خدا مي رفت . لحظه اي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:

مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟

کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟

کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان جز اندکي بر آن قطار

سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم مي شد. قطار مي گذشت و سبک مي شد. زيرا سبکي قانون راه خداست.

قطاري که به مقصد خدا مي رفت به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت : اينجا بهشت است.

مسافران بهشتي پياده شوند. اما اينجا ايستگاه آخرين نيست.

مسافراني که پياده شدند. بهشتي شدند. امااندکي، باز هم ماندند. قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :

درود بر شما ، راز من همين بود.

آن که مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود

و نه مسافري.

  آري و ما هميشه فراموش کار

 

عرفان نظر آهاري

نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 8:56 توسط امید| |

 

هر گاه تنهاییت را به فریاد درونت میسپاری و مرا میخوانی تا یاریت کنم هر گاه صدای خاموش خدایای قلبت را به سوی درگاهم روانه میسازی ،  فرشته های من به رویا میسپارند خواهش یک لحظه فریاد تو را که ایکاش میتوانستند دمی نیایشت  را به تجربه در آورند .

از چه غمگینی ؟ دل سپرده بودنت را تاب نمی آوری ؟ میهراسی ؟ به آغوشم بسپار هراست را تا تو را با خود به مزرعه خلقت ببرم و داستان عاشق شدنم را برایت زمزمه کنم .

و من آفرینش را دیدم. خلق همه هستی را . دیدم خداوند به ذوق نشسته است این آفرینش را و همه کائنات را به پایمان به سجده عشق در آورده است . دیدم اما شیطان سجده نکرد و خداوند بر سر اینکه میتواند ما را عاشق خودش کند با او مدارا میکند انقدر که همان اندازه به او قدرت میدهد درست مثل خودش .

من خداوند را میبینم پشت پنجره تنهاییش منتظر دستان بی تردید ماست تا به لبخندی دلرباییش را درک کنیم و پنجره را به سوی نگاه بی انتهای خواستنش بگشاییم  . من دیدم اما آدمها پر از غرورند و یکی یکی پنجره ها را می بندند.

 دیدم که او عاشقانه عشق میورزید و هر آینه به ما مشتاق بود و مشتاق تر.

 دیدم که ما تکثیر شدیم ، میلیونها سلول و هر کس در پی خود .

 خداوند زمزمه کرد من بر تک تک شما همان گونه عاشقم که دیگریتان را .

ببین که هر کس به سویی میرود یکی در عشق خودش می ماند تا لحظه مرگ. یکی اسیر دنیا و ظواهرش گشته و دیگری در عشق دیگری ، و تو آیا دیده ای که هر لحظه که بخواهید مرا ، نباشم ؟ دیده ای تلافی کنم یاد نیاوردنتان را ؟

 این همه خلقت و این همه تنهایی من ؟

از چه غمگینی ؟

من برای درک معنای عظیم عشق درس اضافه ای بر تو مشق کردم و تو جسور بودی و خواستی که این درس اضافه را به تجربه بسپاری . به یاد داشته باش عاشق تنها به عشق ورزیدن است که عاشق میماند نه به انتظار پاسخ معشوق .

 معشوقان من شاید همۀ عمرشان مرا به یاد نیاوردند و بگذارند درپشت درهای بسته نخواستنشان بمانم . ... 

دیدم خدا چه عاشقانه ، چه بزرگوارانه تنهاست .

نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:38 توسط امید| |
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زدبر لب درگاه او
پر زلیلا شددل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا رابه دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم ازلیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو ولیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیداو پنهانت منم

سال ها باجور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا دردلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهءصحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم درحسرت یک یا ربت
غیر لیلابرنیامد از لبت

روز و شب اورا صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلاکشته در راهت کنم


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:10 توسط امید| |
 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود


در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند


در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن


در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد


در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند


در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است


در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب


در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد


در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد


در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است


در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود


در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

گابریل گارسیا مارکز

نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 15:42 توسط امید| |

 

گاهی آواز یک پرنده

تو را متوجه حضور خودت می‌کند.

به خودت می‌آیی،

لبخند می‌زنی

و به پرنده می‌گویی:

"آوازت را شنیدم

و می‌دانم که مرا به زندگی می‌خوانی.

 از تو ممنونم."

خداست، که در آواز آن پرنده،با تو سخن می‌گوید.

 

"شکوفایی یک لبخند، شکوفایی تو" نوشته علی برزگر

نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 20:37 توسط امید| |
 

هر لحظه حرفی در ما زاده می شود.هر لحظه دردی سر بر می دارد, و هر لحظه نیازی ازاعماق مجهول روح پنهان ورنجور ما جوش میکند. این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند. مگر این قفس کوچک استخوانی, گنجایشش چه اندازه است !؟

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 3:9 توسط امید| |

 

آنچه در نظام هستی تجربه می کنیم همه و همه نمایانگر یک هماهنگی بی همتاست . تمامی موجودات از کوچکترین ذرات تا بزرگترین اجرام در این چرخه هماهنگ نقش خود را ایفا می کنن و لحظه ای در آن خللی نیست. ولی انسان همواره خارج از این نظم بزرگ حرکت می کنه و همواره به خود آسیب می رسونه.   

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 20:55 توسط امید| |
 
  در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم.

-   خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟

     من در پاسخش گفتم: آري

-   خدا خنديد: وقت من در بي نهايت است ... در ذهنت چيست كه مي خواهي از من؟

     پرسيدم: چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟

-  خدا پاسخ داد: كودكي اشان. اينكه آن ها از كودكي اشان خسته مي شوند، عجله دارند كه بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كه كودك باشند ... اينكه آن ها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند! اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده! اينكه آن ها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند ...!

دست هاي خدا دستانم را گرفت، براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم:

به عنوان يك پدر، مي خواهيد كدام درس هاي زندگي را به فرزندتان بياموزند؟

-  او گفت: بياموزند كه آن ها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد، بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند، بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم؛ اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيم بخشيم!

بياموزند كه آدم هايي هستند كه آن ها را دوست دارند، فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند. بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند كه كافي نيست آنها ديگران را ببخشند بلكه آن ها بايد خود رت نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم، آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

    خداوند لبخند زد و گفت:

 فقط بدانند من اين جا هستم، هميشه!!!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 22:59 توسط امید| |

 

در جنگهای تن به تن آغاز می شویم

این رسم ماست، در کفن آغاز می شویم

در ملتقای خون و خطر، از شروع عشق

از انتهای خویشتن، آغاز می شویم

آرام در قلمرو شب رخنه می کنیم

همپای صبح دفعتا آغاز می شویم

ققنوس وار آتشمان می زنند و باز

از لا به لای سوختن آغاز می شویم

بازی ادامه دارد، نوبت به نام ماست

ما تازه بعد باختن آغاز می شویم

آری، به رغم سایه ی سنگین سامری

یک روز از همین وطن آغاز می شویم

این شعرها طلیعه ی شورند، صبر کن

وقتی تمام شد سخن، آغاز می شویم

امید مهدی نژاد

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 22:42 توسط امید| |
 

او تمام عمرش را روز زمین می گذراند ، به پرندگان غبطه می خورد و از آنچه سرنوشت برایش مقدر کرده است ازرده خاطر است .

فکر می کند : من منفورترین مخلوق عالم هستم ، زشت ، چندش آور و محکوم به خزیدن روی زمین .

روزی خدا از کرم می خواهد که پیله ای بتند . کرم وحشت زده می شود . او تا آن روز هیچ پیله ای نتنیده است . خیال می کند که با این کار ، مقبره اش را می سازد و خود را برای مردن آماده می کند .

با وجود همه ناخرسندی اش از زندگی ، به خداوند گله می کند : خدایا ، حالا که به این زندگی پست عادت کرده ام ، می خواهی تمام چیزهای اندکی را که دارم از من بگیری !

با نومیدی خود را در پیله محبوس می کند و در انتظار سرانجام کار می ماند .

بعد از چند روز متوجه می شود که به پروانه ای زیبا بدل شده است . می تواند به آسمان پر بکشد و همگان او را تحسین می کنند .

کرم ابریشم از معنای حیات و کارهای خداوند حیران می شود .

نوشته شده در شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 21:2 توسط امید| |

 

من رقص دختران  را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم، چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند، ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.

                                     علی شریعتی

 

نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 7:20 توسط امید| |
 

در دنيا باش و از دنيا مباش . در دنيا زندگي كن اما نگذار دنيا در تو رخنه كند . حركت كن از دنيا بگذر اما از آن تاثير نپذير .اين كار شدني است و با وقوع اين معجزه طعم سر مستي را خواهي چشيد

نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 10:45 توسط امید| |

 

شهسواری به دوستش گفت: بیا به كوهی كه خدا آنجا زندگی می كند برویم.میخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ كاری برای خلاص كردن ما از زیر بار مشقات نمی كند.دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت كردن ایمانم می آیم .وقتی به قله رسید ند ،شب شده بود. در تاریكی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان كنید وآنها را پایین ببریدشهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد كه بار سنگین تری را حمل كنیم.محال است كه اطاعت كنم !دیگری به دستور عمل كرد. وقتی به دامنه كوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند...مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 19:31 توسط امید| |
باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 15:15 توسط امید| |