از انسانها غمی به دل نگیر. زیرا خود غمگینند. با آنکه تنهایند از خود می گریزند زیرا به خود، به عشق خود وبه حقیقت خود شک دارند... پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند. دکتر علی شریعتی عمري است ما براي دل بت پرست خويش بت مي كنيم بت شكنان را به دست خويش! ما كشته ي ارادت کوریم و بی دلیل جان می دهیم بر سر عهد الست خويش ! مارا دوچشم بسته و یک شوق کافی است تا دل اسیرمان كند و پاي بست خويش! تنها تمام در قدم مرگ مي شود رنجي كه مي بريم از اين طبع پست خويش ! در قوم ما به ضرب تبر هر كه بت شكست پيروز مي شود به بهاي شكست خويش بت مي شود دوباره خودش باز، ناگزير در انتظار ضربه ي دستي به هست خويش! افسوس ! آن كه بت شكني يادمان دهد يادش به باد مي رود از ضرب شست خويش روزي كه بت به باده پرستي رها كنيم خواهيم شد چو خوشه ي انگور مست خويش! علیرضا سپاهی لائین مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . شخصی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .او قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است . پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را میگیری؟ فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است . ورود به دنياي ذهن و خلاقيت، در حقيقت نگاهي به اوجگاه هنرنمايي خداوند، در موجودي به نام انسان است. خداوند حكيم در خلقت انسان، هنرهايي رقم زده است كه گاه توسط پزشكان و گاه توسط كاوشگران روان و هنرمندان، كشف و عرضه و مورد اشاره و تحليل قرار گرفته است. افراد نمونه اول در مشاغل مختلفي مانند: مؤلفان، روزنامهنگاران، سخنوران، مبلغان ديني، سخنرانان پرشور و حتي مدرسان و استادان موفق در ارتباط كلامي وجود دارند. چشم ما را می شست کاش می شد که کسی می آمد و به ما می فهماند اخم بر چهره بسی نازیباست کاش پیدا می شد تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان از خدا دور شدیم
تقویم را معطل پاییز کرده است از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل چشمی به تخت و پخت ندارم . مرا بس است حسین منزوی ای دوست عشق را مشكن حیف از اوست ، دوست
بار نخست نیست كه با بار شیشه عشق تاری ز طره دادی امانت مرا شبی یك گام دور گشتی و نزدیك تر شدی سرگشته چون من و تو در آیا و كاشكی ماهی شدن به هیچ نیرزد نهنگ باش با گردباد باش كه تا آسمان روی مرداب و صلح كاذب او ،غیر مرگ نیست
با دیر و دوری از سفرش دل نمی كند
تا همدم كسی نشود دم نمی زند حسین منزوی من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، نه تنها ضربه ای به کسب و کار کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان، خود را برای اینکه مردم را از گمراهی رها سازد، آماده کرد روزی شخص کنجکاوی، کنار مسافر غریبهای نشست و پرسید: کیستی؟ کجا میروی؟ چرا اینجایی؟ غریبه این ها را گفت و آماده سفر شد... عارف و درویشی با هم دوست بودند. عارف بسیار ثروتمند بود اما درویش از مال دنیا فقط یک کشکول داشت و همواره بخاطر همان بر روی زاهد بودن خود تاکید می کرد. قطاري به مقصد خدا مي رفت . لحظه اي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟ قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان جز اندکي بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم مي شد. قطار مي گذشت و سبک مي شد. زيرا سبکي قانون راه خداست. قطاري که به مقصد خدا مي رفت به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت : اينجا بهشت است. مسافران بهشتي پياده شوند. اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافراني که پياده شدند. بهشتي شدند. امااندکي، باز هم ماندند. قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ، راز من همين بود. آن که مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد. و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري. آري و ما هميشه فراموش کار عرفان نظر آهاري هر گاه تنهاییت را به فریاد درونت میسپاری و مرا میخوانی تا یاریت کنم هر گاه صدای خاموش خدایای قلبت را به سوی درگاهم روانه میسازی ، فرشته های من به رویا میسپارند خواهش یک لحظه فریاد تو را که ایکاش میتوانستند دمی نیایشت را به تجربه در آورند . از چه غمگینی ؟ دل سپرده بودنت را تاب نمی آوری ؟ میهراسی ؟ به آغوشم بسپار هراست را تا تو را با خود به مزرعه خلقت ببرم و داستان عاشق شدنم را برایت زمزمه کنم . و من آفرینش را دیدم. خلق همه هستی را . دیدم خداوند به ذوق نشسته است این آفرینش را و همه کائنات را به پایمان به سجده عشق در آورده است . دیدم اما شیطان سجده نکرد و خداوند بر سر اینکه میتواند ما را عاشق خودش کند با او مدارا میکند انقدر که همان اندازه به او قدرت میدهد درست مثل خودش . من خداوند را میبینم پشت پنجره تنهاییش منتظر دستان بی تردید ماست تا به لبخندی دلرباییش را درک کنیم و پنجره را به سوی نگاه بی انتهای خواستنش بگشاییم . من دیدم اما آدمها پر از غرورند و یکی یکی پنجره ها را می بندند. دیدم که ما تکثیر شدیم ، میلیونها سلول و هر کس در پی خود . ببین که هر کس به سویی میرود یکی در عشق خودش می ماند تا لحظه مرگ. یکی اسیر دنیا و ظواهرش گشته و دیگری در عشق دیگری ، و تو آیا دیده ای که هر لحظه که بخواهید مرا ، نباشم ؟ دیده ای تلافی کنم یاد نیاوردنتان را ؟ از چه غمگینی ؟ من برای درک معنای عظیم عشق درس اضافه ای بر تو مشق کردم و تو جسور بودی و خواستی که این درس اضافه را به تجربه بسپاری . به یاد داشته باش عاشق تنها به عشق ورزیدن است که عاشق میماند نه به انتظار پاسخ معشوق . دیدم خدا چه عاشقانه ، چه بزرگوارانه تنهاست . صد چو لیلاکشته در راهت کنم در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند گابریل گارسیا مارکز گاهی آواز یک پرنده تو را متوجه حضور خودت میکند. به خودت میآیی، لبخند میزنی و به پرنده میگویی: "آوازت را شنیدم و میدانم که مرا به زندگی میخوانی. از تو ممنونم." خداست، که در آواز آن پرنده،با تو سخن میگوید. "شکوفایی یک لبخند، شکوفایی تو" نوشته علی برزگر هر لحظه حرفی در ما زاده می شود.هر لحظه دردی سر بر می دارد, و هر لحظه نیازی ازاعماق مجهول روح پنهان ورنجور ما جوش میکند. این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند. مگر این قفس کوچک استخوانی, گنجایشش چه اندازه است !؟ آنچه در نظام هستی تجربه می کنیم همه و همه نمایانگر یک هماهنگی بی همتاست . تمامی موجودات از کوچکترین ذرات تا بزرگترین اجرام در این چرخه هماهنگ نقش خود را ایفا می کنن و لحظه ای در آن خللی نیست. ولی انسان همواره خارج از این نظم بزرگ حرکت می کنه و همواره به خود آسیب می رسونه. - خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخش گفتم: آري - خدا خنديد: وقت من در بي نهايت است ... در ذهنت چيست كه مي خواهي از من؟ پرسيدم: چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ - خدا پاسخ داد: كودكي اشان. اينكه آن ها از كودكي اشان خسته مي شوند، عجله دارند كه بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كه كودك باشند ... اينكه آن ها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند! اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده! اينكه آن ها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند ...! دست هاي خدا دستانم را گرفت، براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم: به عنوان يك پدر، مي خواهيد كدام درس هاي زندگي را به فرزندتان بياموزند؟ - او گفت: بياموزند كه آن ها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد، بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند، بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم؛ اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيم بخشيم! بياموزند كه آدم هايي هستند كه آن ها را دوست دارند، فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند. بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند كه كافي نيست آنها ديگران را ببخشند بلكه آن ها بايد خود رت نيز ببخشند. من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم، آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط بدانند من اين جا هستم، هميشه!!! در جنگهای تن به تن آغاز می شویم این رسم ماست، در کفن آغاز می شویم در ملتقای خون و خطر، از شروع عشق از انتهای خویشتن، آغاز می شویم آرام در قلمرو شب رخنه می کنیم همپای صبح دفعتا آغاز می شویم ققنوس وار آتشمان می زنند و باز از لا به لای سوختن آغاز می شویم بازی ادامه دارد، نوبت به نام ماست ما تازه بعد باختن آغاز می شویم آری، به رغم سایه ی سنگین سامری یک روز از همین وطن آغاز می شویم این شعرها طلیعه ی شورند، صبر کن وقتی تمام شد سخن، آغاز می شویم امید مهدی نژاد او تمام عمرش را روز زمین می گذراند ، به پرندگان غبطه می خورد و از آنچه سرنوشت برایش مقدر کرده است ازرده خاطر است . فکر می کند : من منفورترین مخلوق عالم هستم ، زشت ، چندش آور و محکوم به خزیدن روی زمین . روزی خدا از کرم می خواهد که پیله ای بتند . کرم وحشت زده می شود . او تا آن روز هیچ پیله ای نتنیده است . خیال می کند که با این کار ، مقبره اش را می سازد و خود را برای مردن آماده می کند . با وجود همه ناخرسندی اش از زندگی ، به خداوند گله می کند : خدایا ، حالا که به این زندگی پست عادت کرده ام ، می خواهی تمام چیزهای اندکی را که دارم از من بگیری ! با نومیدی خود را در پیله محبوس می کند و در انتظار سرانجام کار می ماند . بعد از چند روز متوجه می شود که به پروانه ای زیبا بدل شده است . می تواند به آسمان پر بکشد و همگان او را تحسین می کنند . کرم ابریشم از معنای حیات و کارهای خداوند حیران می شود . من رقص دختران را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم، چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند، ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند. علی شریعتی در دنيا باش و از دنيا مباش . در دنيا زندگي كن اما نگذار دنيا در تو رخنه كند . حركت كن از دنيا بگذر اما از آن تاثير نپذير .اين كار شدني است و با وقوع اين معجزه طعم سر مستي را خواهي چشيد شهسواری به دوستش گفت: بیا به كوهی كه خدا آنجا زندگی می كند برویم.میخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ كاری برای خلاص كردن ما از زیر بار مشقات نمی كند.دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت كردن ایمانم می آیم .وقتی به قله رسید ند ،شب شده بود. در تاریكی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان كنید وآنها را پایین ببریدشهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد كه بار سنگین تری را حمل كنیم.محال است كه اطاعت كنم !دیگری به دستور عمل كرد. وقتی به دامنه كوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند...مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد دکتر علی شریعتی
با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان
در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو
وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان
چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من
ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان
گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر
عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان
کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون
قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان
ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم
روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان
تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو
دیوانه خود ، دیوانه دل ، دیوانه سر ، دیوانه جان
ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من
دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان
هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد
گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان
یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر
در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان
وشب
بی آواز است
زمان عشق ورزیدن واعتماد است.
وچه سبک است دست روزگار
وچه پر آواز است شب
هنگامی که آدمی عشق می ورزد
و به همگان اعتماد دارد.
جبران خلیل جبران
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم
رهی معیری

دنياي ذهن از اين مقولههاست؛ قابل رؤيت نيست؛ ولي قابل توصيف، تحليل و شناسايي است و دنياي علم و كاروان انديشه بشري، بعد از ايجاد رشتههاي متعدد و متنوع، به آن دست يازيده كه يكي از اين عوالم و دانشهاي جديد، دنياي روانشناسي است. سعي شده است تا در اين مقاله، به اين بحث پرداخته شود.
هوش و قواي ذهني از هوش كلامي شروع ميشود و تا هوش طبيعي گسترش مييابد.
فردي به نام گاردنر (1683 تا 2002م) مطالعات وسيعي بر روي هوش انجام داد و ديگران نيز روي نظريه او كار كردهاند.
او معتقد به وجود هشت نوع هوش است كه در ذيل با اين هشت هوش و حتي مشاغلي كه اين هوشها در آنها نقطه قوت است (نه قطعيت و حتميت) آشنا ميشويم.
1. هوش و مهارتهاي كلامي
اين هوش و قواي ذهني، شامل توانايي تفكر كلامي و استفاده از زبان براي بيان منظورهاست؛
يعني افرادي كه بتوانند از كلام، در گستره وسيعي، جهت تبيين مقاصد و استدلالات خود استفاده نمايند. كلام، تراوشات ذهني را به اصوات تبديل ميكند و بسياري از متكلمان هم زيبا ميگويند؛ هم زيبا مينويسند و هم زيبا تحليل مي كنند. از صدرالدين شيرازي (فيلسوف متأخر اسلامي) سؤال شد كه تفاوت پيامبران و فيلسوفان چيست؟
او جواب داد «پيامبر آن كسي است كه با كشتي وحي، انسانها را از يك طرف اقيانوس ناآرام زندگي و حيات، به طرف ديگر ميبرد و فيلسوف و دانشمند تلاش دارد تا به واسطه نيرو و قواي ذهني و فكري خود مردم را تنها از يك طرف ساحل به طرف ديگر ساحل برساند»
گاهي حتي در بين كم سوادان پيرامون ما نيز چنين افرادي يافت ميشوند كه قدرت كلامي فوق العادهاي دارند.
2. هوش و مهارت رياضي
اين گونه افراد، داراي قدرت و توانايي انجام عمليات رياضياند. اين مهارت به استدلال و درك روابط عددي و منطق اعداد، اشكال، فضاي هندسي و رياضي ذهني منتهي مي شود.
دقت، سرعت، دركهاي فراشناختي و استدلال هندسي و رياضي در اين افراد بسيار بالاست.
مشاغل مورد توجه و يا مناسب اين افراد، عبارتند از: مهندسي، حسابداري، دانشمندي و نظريهپردازي.
3. هوش و مهارت فضايي
افرادي كه داراي مهارت فضايياند، كساني هستند كه توانايي تفكر سه بعدي را دارند. از اين رو به خوبي در تحصيل موقعيت يا شرايط فيزيكي و فضايي، پشت تركيبها را ميبينند. مشاغلي مورد توجه يا مناسب اين افراد، عبارتند از: معماري، نقاشي، ملواني و….
4. هوش و مهارت بدني - جنبشي
اين افراد داراي روحيه جنبشي و عدم سكون و تحرك زياد و دستكاري اشيا و ابزار و محيط فيزيكي پيرامون خود ميباشند و اصطلاحاً با ابزار و وسايل فيزيكي پيرامون مأنوس ميباشند و داراي تبحر جسمياند.
مشاغل مورد علاقه و مناسب اين افراد عبارتند از: جراحي، صنعت گري، هنرهاي زيبا و تئاترهاي پرتحرك و ورزش.
5. هوش موسيقيايي
اين دسته از افراد نسبت به اصوات و صداها و زير و بم بودن آهنگها حساس هستند. ريتم و تن صداها را ميشناسند و دقت فوق العادهاي در تشخيص صداهاي مختلط دارند.
مشاغل و حرفههاي گرايشي يا مورد علاقه اين افراد، عبارتند از: آهنگ سازي، موسيقي، نكتهسنجي و نقادي.
6. هوش و مهارت ميان فردي
اين رشته از افراد، توانايي بالايي در درك ديگران، تيپشناسي، قرائت ذهن از حالات و سكنات افراد و ايجاد ارتباط و تعامل مثبت و مؤثر با ديگران را دارند و حتي در زندگي خصوصي و زناشويي موفق ظاهر ميشوند و در تربيت عاطفي فرزندان نيز موفق ميباشند.
مشاغل گرايشي يا مورد علاقه اين افراد، عبارتند از: معلمي، روانشناسي، روانكاوي، بهداشت رواني، مشاوره و….
7. هوش و مهارت درون فردي
اين مهارت در افرادي است كه توانايي فهم خود را دارند؛ يعني اهل غور و تفحّص در خويش هستند و بيشتر جستوجو گر درون خويشند.
مشاغل مورد علاقه و يا توصيه شده به اين افراد، عبارتند از: الهيات، روانشناسي و انسانشناسي.
8. هوش و مهارت طبيعي
توانايي مشاهده الگوهاي طبيعت، فهم نظامهاي طبيعي و مصنوعي ساخته انسان و غور در طبيعت بيجان و جاندار، ويژگيهاي اين گونه افراد است.
مشاغل و علايق اين گونه افراد، عبارتند از: كشاورزي، گياهشناسي، بوشناسي، نقاشي چشماندازها و هر نوع كار مربوط به طبيعت.
نبايد فراموش كنيم كه بسياري از افراد از تمامي هوشهاي هشت گانه و قواي ذهني بهره دارند؛ اما گاهي بعضي افراد در برخي هوشها قويتر و در برخي ضعيفترند و نبايد فراموش كنيم كه اغلب افراد تركيبي از اين هوشهاي چندگانهاند.
نكته ديگر اين كه داشتن استعداد و هوش يا قواي ذهني در اين نوع خاص، باعث گرايش به كارهاي مشابه، موازي يا جايگزين نيز ميشود.
بسياري از افرادي كه به معماري گرايش داشتهاند و داراي هوش فضايياند، گاهي به هنر و خصوصاً سينما و فيلم سازي كشيده ميشوند كه اين تفكري چند بعدي است و دقيقاً با مهارت و هوش فضايي هماهنگي دارد. در جامعه ما نيز اين افراد زيادند. شهيد آويني، داود ميرباقري و… نمونههايي از اين افرادند.
مهارتهاي طبيعي، آخرين اضافات گاردنر به نظريه هوشهاي متعدد است. گري لارسون، كاريكاتوريست مشهور، مهارتهاي طبيعي بينظيري دارد. لارسون در دوران كودكياش علاقه وافري به علم و طبيعت داشت؛ ولي به جاي آن كه به دنبال اين رشته برود، علاقهاش را در كاريكاتورهايش بروز داد و جالب اين كه گواه مهارتهاي طبيعي لارسون اين است كه زيست شناسان نام برخي از گونههاي جانوري را از كاريكاتورهاي او گرفتهاند.
نكته حائز اهميت اين است كه گر چه او فعاليت جايگزيني را انتخاب كرد، اما ذوق تخصصي او باعث خلق آثار ميشد كه گرايش به هوش او داشت و استفاده كنندگان از آثارش نيز بيانگر اين موضوع ميباشند.
گاردنر معتقد است كه آرامش، مطالعه آثار ارزشمند و منطقي، فلسفي، ادبي، بالنده و دوري از آثار مخرب و تعديل لذتها، ظهور و بروز اين قواي ذهني، استعدادها و هوشها را دو چندان ميكند.
همچنين طي تحقيقات گاردنر صدمه مغزي، به اين هوشها آسيب ميرساند. هر يك از اين هوشها، مستلزم وجود مهارتهاي شناختي خاصي هستند و هر يك در آدمهاي سرآمد و عقب ماندگان ذهني يا مبتلايان به گوشهگيري، برجسته ميشوند.
اخيراً در آموزشهاي مدرسهاي و دانشگاهي به نظريه گاردنر توجه شده و برنامه آموزشي و آزمايش طرح طيف مهارتها و توانمنديهاي ذهني با اين ايده شروع ميشود كه هر دانشآموزي در يك يا چند حوزه، توانمندي بالايي دارد.
آيا آدمها هوش عمومي و قواي ذهني متفاوتي دارند؟
چارلز اسپيرمن معتقد بود كه آدمها داراي هوش عمومي و هوشهاي اختصاصيميباشند؛ اما نظريه هوشهاي هشتگانه گاردنر اين مسئله را عميقتر مطرح ساخت و به طور كلي اختلاف نظر در مورد وجود يا عدم وجود برخي جنبههاي هوش عمومي وجود دارد و اختلاف نظر در مورد ماهيت هوشهاي اختصاصي نيز ادامه دارد.
يكي از ويژگيهاي عمده تعدد يا عميق بودن هوش و قواي ذهني افراد، ظهور خلاقيت است.
خلاق بودن چيست؟ خلاقيت، نوين، متفاوت و حتي غيرمعمول فكر كردن و رسيدن به راههاي نامتعارف است.
نبايد فراموش كنيم كه هوش و خلاقيت، يكي نيستند؛ از اين جهت، بسياري آدمهاي باهوش گاهي چيزهايي توليد يا عرضه ميكنند كه لزوماً نوين نيستند. همچنين گاهي آدمهاي بسيار خلاق به حرف جمع گوش نميكنند؛ ولي آدمهاي بسيار باهوش، اغلب دنبال خشنود كردن جمع هستند.
آدمهاي خلاق، اغلب متفكران واگرا هستند. در تفكر واگرا، فرد براي يك سؤال، جوابهاي زيادي توليد ميكند. اگر بخواهيم قضيه هوش و خلاقيت را بيشتر باز كنيم، بايد بگوييم كه خلاقيت زاييده هوش است و اين قاعده حاصل ميشود كه اكثر خلاقها باهوشند؛ ولي اكثر باهوشها خلاق نميباشند.
«ميتوان گفت كه شرط خلاقيت، هوش است و يا يكي از نشانههاي خلاقيت، هوش بالاست».
به زبان سادهتر، ردپا و نشانه وجود هوش، ظهور خلاقيت است.
از اين رو، گاهي هوش بالا هست، ولي خلاقيت ظاهر نميشود و گاهي با ظهور خلاقيت، ميتوان هوش بالا را نتيجه گرفت.
مراحل خلاقيت ذهني
صاحبنظران، خلاقيت را غالباً يك فرايند پنج مرحلهاي ميدانند كه عبارتند از:
1. آمادگي؛ وقتي غرق مسئله يا موضوع مورد علاقهتان ميشويد و كنجكاوي شما تحريك ميشود، به سادگي از كنار مسئله رد نميشويد.
2. پرورش؛ ايدههايي به ذهنتان خطور ميكند و در اين مرحله، گاهي بين امور، رابطهاي نامعمولي پيدا ميكنيد.
3. بينش؛ اين همان مرحله «آها» است؛ لحظهاي كه فرد به ارتباط مراحل پي ميبرد و مسئله حل ميشود؛ يعني تمام قطعات پازل كنار هم چيده ميشود.
4. ارزيابي؛ حالا بايد تصميم بگيريد كه كداميك از ايدههايتان باارزش است و ارزش دنبال كردن را دارد.
5. بسط؛ اين، آخرين مرحله خلاقيت و غالباً طولانيترين و سختترين مرحله آن است؛ يعني بايد بتوان آن را تعميم داد.
اديسون (مخترع مشهور) ميگويد:
خلاقيت يك درصد فكر بكر است و 99 درصد زحمت؛ يعني خلاقيت گاهي تا يك درصد كافي است؛ ولي براي رسيدن به مرحله ارزيابي، بسط، گسترش و تعميم، 99 درصد زحمت لازم است.
ميهالي، يكي از متخصصين معروف ميگويد: پنج مرحله ساختار ذهني و مهندسي ذهن در مسئله خلاقيت، به خوبي مطرح شده، اما هميشه آدمهاي خلاق، اين مراحل را با همين ترتيب طي نميكنند.
به طور مثال، گاهي يك شكل يا نهايت يك محصول را فرد خلاق در ذهن ميبيند و حالا به پرورش ايدههايش ميپردازد.
در معماران خلاق، اين ايده جاري است.
خصوصيات متفكران خلاق
متفكران خلاق چه خصوصيتهايي دارند؟ «پركينز» چهار خصوصيت براي اين افراد خلاق است كه عبارتند از:
الف) تفكر انعطافپذير و شيطنتآميز
متفكران خلاق، انعطافپذيرند و با مسائل بازي ميكنند. نكتهاي كه تناقض برانگيز است، اين است كه خلاقيت اگر چه سخت و دشوار است، ولي اگر آن را آسان بگيريم، آسان ميشود و به تعبيري، شوخي، چرخهاي خلاقيت را روان ميكند؛ البته منظور از شوخي در اين جا، انعطاف روحي و تخيل است.
ب) انگيزش دروني
آدمهاي خلاق، معمولاً از خلق كردن، لذت ميبرند و به نمره، پول و حتي راضي كردن ديگران خيلي اهميت نميدهند؛ بلكه هميشه به دنبال خلق اين هشتند. بنابراين، آدمهاي خلاق، بيشتر انگيزش دروني دارند و نه انگيزش بيروني.
ج) خطر پذيري و ريسك
خطرپذيري يا بيمبالاتي و بيتوجهي و قهرمانبازي متفاوت است.
آدمهاي خلاق، درصدي از خطر و ريسك را قبول ميكنند و از اين جهت اشتباه هم ميكنند؛ البته اين، نشانه مهارت كم آنها نيست؛ بلكه نشان ميدهد كه ايدههاي بيشتري دارند و امكانات بيشتري را در نظر ميگيرند. برخي از ايدههاي آنها جواب ميدهد و برخي ديگر با شكست مواجه ميشود.
پبلو پيكاسو، نقاش اسپانيايي قرن 12، بيش از بيست هزار نقاشي كشيد؛ ولي تمام آنها شاهكار نشدند. متفكران خلاق، با عدم موفقيتهاي خود كنار ميآيند و از شكست عبرت ميگيرند.
د) ارزيابي عيني كار
بر خلاف اين تصور قالبي كه آدمهاي خلاق، خود محور و ذهن گرا هستند، اكثر متفكران خلاق سعي ميكنند از كارشان ارزيابي عيني داشته باشند. آنها براي قضاوتهاي فوق ملاكهايي دارند و به قضاوت آدمهاي قابل اعتماد و محترم بها ميدهند و به اين ترتيب، ميفهمند كه آيا با تفكر خلاقانه بيشتر ميتوان كارشان را بهبود بخشيد يا نه.
توصيه براي آدمهاي خلاق
1. خود را دست كم نگيريد و بر محور مهندسي ذهن خلاق خود تأمل بيشتري كنيد.
2. برنامه و زمانبندي داشته باشيد؛ عمر كوتاه است و فرصتها اندك و شما ممتاز.
این دل خسته ی ما را می برد
..راز لبخند به لب می آموخت
...باور تیره ی ما را می شست
دل ما منزل تاریکی نیست
بهترین واژه همان لبخند است
دست گرمی که تکانی بدهد
و کسی می آمد و به ما می فهماند
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که میکشد
...جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو
در من مرور باغ همیشه بهار تو
بر چشم های میشی نرگس غبار تو
خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو
یک صندلی برای نشستن کنار تو ...
این شیشه را به سنگ مزن عمر من در اوست
از سنگلاخ می گذرد ، پس چه های و هوست ؟
یعنی طناب دار تو زین رشته های موست
عشق است و هیچ سوی غریبش هزار سوست
صد پی خجسته گمشده ی این هزار توست
بگریز از این حقارت آرامشی كه جوست
بالا پسند نیست نسیمی كه هر زه پوست
خیزاب زندگی است همه گرچه تندخوست
مرغی كه آستانه ی سیمرغش آرزوست
نی ، كش هزار زمزمه پرداز در گلوست
اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید
آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است . "
او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود .
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد .
این چیزی بود که او نمی دانست .
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .
و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان .
و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت .
عرفان نظرآهاری
غریبه خندید و مثل گاهی اوقات که یک دوست با دوستی صحبت میکند، پاسخ داد: آیا من جای تو را گرفتهام؟ یا راهی را که تو میروی سد کردهام؟ و یا باعث تأخیر در امری خیر شدهام؟
آن شخص بعد از کمی فکر با تعجب پرسید: یعنی چه؟
غریبه کنارش ایستاد و با نگاهش به او لبخندی زد و گفت: دوست من کارهای من و راهی که من میروم مانعی برای تو نخواهد بود، زیرا هر کس در جاده خودش به دنیا پا نهاده است، او راهرو خودش است و راهبرش هم که معلوم و فناناپذیر است
اگر به راستی دوست داری بار گناهانت سبک و نامه اعمالت کم لغزش باشد، مردمان را برای گذران امورشان به حال خود بگذار و بگذر چه بهتر است همین امروز باور کنی که در بارگاه عدل الهی خطای دیگران را بر گردن تو و نیت خیر تو را حسنۀ فرد دیگر نخواهند نوشت بهتر است به هر چه گذشته، نیاندیشی و عزم کنی هم اینک بازجویی از دیگران را فراموش کرده و توشۀ سنگینتری از نالۀ مردمان برای فردایت تدارک نبینی
زندگی را با کلامت بر دوست سخت نگردان، پرسش از حالش را با کلامی کوتاه آغاز کن و با نیتی خیر تمام
هر چه که دیگران میبینند و آنچه به همراه دارند سهم الهی آنهاست. برکت الهی، رزقشان را تأمین کرده و چشمان نگران تو سهمشان را نمیستاند، همچنان که تو خود نیز روزی خوارِ این خوانِ کبریایی هستی. اگر به راستی دریابی
اگر به راستی آدم شادمان و آرامی دیدی، مطمئن باش که او به احوال خود بیش از چگونه گذراندن زندگی دیگران مشغول است
او نمیپرسد، تا تو خود به سخن درآیی. نمیبیند، نمیماند، تا تو خود محرمش کنی
سعی کن از دیوار سکوت کسی بالا نروی، بیگمان دری هم آن کنارتر هست، اگر بیشتر مهربان باشی تا کنجکاو، آن نیز به وقتش برایت گشوده خواهد شد
همۀ آنچه را که آزارت داده، ببخش و رهایشان کن، بگذار برای هرچه آرزومندی، خدا اجابتت کند باور کن هر که به خدا پناه ببرد، او را کفایت کند و آنکه به جستجوی کسی باشد تا برایش خدایی کند به خواری میافتد
باید اینها را به صداقت میگفتم و من فقط دوستی هستم که حرفهایی به تو زده و گر نه راه، مال توست و میتوانی همانی باشی که بودی و آنچه را آزارت داده، باز ببینی و تکرار کنی
روزی درویش مهمان دوستش بود خواست تا باز زهد خود را مطرح کند. به عارف گفت حاضری همین الان از همه ثروت خود دست بشویی و با من به یک معبد بیایی تا فقط به عبادت و ترک دنیا بپردازیم؟
عارف گفت البته..بیا همین الان برویم. درویش شگفت زده شد و باور نمی کرد بهمین دلیل گفت یعنی از این همه ثروت و کاخ خود جدا می شوی؟
عارف گفت: بله اگر آماده هستی برویم.
هردوبراه افتادند در بین راه ناگهان درویش گفت ای وای...کشکول را جا گذاشتم.
عارف گفت دوست عزیز دیدی هنوز در زندگی دلبستگی داری...داشتن مهم نیست. هرچه بیشتر ثروت داشته باشی بهتر است. مهم دل نبستن است و تو نتوانستی حتی از یک کشکول دل بکنی
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زدبر لب درگاه او
پر زلیلا شددل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا رابه دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم ازلیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو ولیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیداو پنهانت منم
سال ها باجور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا دردلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهءصحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم درحسرت یک یا ربت
غیر لیلابرنیامد از لبت
روز و شب اورا صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.
دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر ، دیوانه جان
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت
18:0 توسط امید| |
نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت
0:9 توسط امید| |
هنگامی که دست روزگار سنگین
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت
21:48 توسط امید| |
در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت
17:41 توسط امید| |
نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت
21:43 توسط امید| |
نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت
3:14 توسط امید| |
نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت
16:50 توسط امید| |
کاش می شد که کسی می آمد
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت
10:15 توسط امید| |
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت
1:1 توسط امید| |
وقتي به مرحله اي برسيم كه تشويق ديگران برايمان علي السويه باشد، علامت اين است كه خيلي چيزها در ما دارد خشك مي شود ، و هنگامي كه از شكست خوردن هم غصه اي نمي خوريم ، يعني ديگر به پيروزي ايمان نداريم ، يعني اينكه زندگي دارد از روي ما مي گذرد و ميرود و خوبي و بدي آن ديگر براي ما مفهومي ندارد
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت
7:5 توسط امید| |
از روز دستبرد به باغ و بهار تو
نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت
1:5 توسط امید| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت
0:46 توسط امید| |
دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را .
نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت
21:50 توسط امید| |
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد… به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه. مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:
دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم.
نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت
21:49 توسط امید| |
نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت
23:44 توسط امید| |
نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت
11:34 توسط امید| |
نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت
8:56 توسط امید| |
نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت
19:38 توسط امید| |
یک شبی مجنون نمازش را شکست
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت
18:10 توسط امید| |
نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت
15:42 توسط امید| |
نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت
20:37 توسط امید| |
نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت
3:9 توسط امید| |
نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت
20:55 توسط امید| |
در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت
22:59 توسط امید| |
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت
22:42 توسط امید| |
نوشته شده در شنبه هفتم فروردین 1389ساعت
21:2 توسط امید| |
نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت
7:20 توسط امید| |
نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت
10:45 توسط امید| |
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت
19:31 توسط امید| |
باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت
15:15 توسط امید| |
